نمی نویسم....
چون می دانم هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی
حرف نمی زنم.......
چون می دانم هیچ گاه حرف هایم را نمی فهمی
نگاهت نمی کنم.........
چون تو اصلا نگاهم را نمی بینی
صدایت نمی زنم....
زیرا اشک های من برای تو بی فایده است
فقط می خندم....
چون تو در هر صورت می گویی من دیوانه ام
دوستت دارم.....!
چرا اون من و نمی خواد
چرا پیشم نمیاد
چرا از اشک چشمام دلش به رحم نمیاد
آخه اون که پناه منه
یه روز دستام توی دستاش بود
یه روز عشقم دو تا چشماش بود
حالا که این منم درگیر یه دیوانه به زنجیرم
چرا اون من و نمی خواد چرا پیشم نمیاد ؟؟؟؟!!!!!!
حدس بزن چند تا ترانه واسه عشق تو ساختم
حدس بزن چه عاشقانه دل به حرفای تو باختم
مگه تو کسی و دیدی مثل من دیوونه باشه؟
آیا از کسی شنیدی دل و حرفش یکی باشه؟
به خاطر تو من میمونم
قدر تو رو من میدونم
یکی یکدونه تویی
گل گلخونه تویی
حدس بزن چند شب به یادت من از اون کوچه گذشتم
دنبال نشونه ای از عشق پاکمون میگشتم
حدس بزن چند تا پرنده درد عشقم و میدونن
نمی دونی چه زیباست وقتی اسمت و می خونم
تو مثل یه خواب شیرین
غم مو ازم می گیری
مثل روح ساز هستی
تو به پیکرم دمیدی

خیلی غریبی واسه من,
از چه شبی جدا شدیم
از چه زمین خاک تو ,
مهمونی خدا شدی
کدوم غروب نشونی داد ,
شب از کدوم جاده میاد
از عاشقای در به در ,
نشونی من و بخواد
وقتی که حرف با من نبود ,
کدوم صدا در تو نشست
کدوم ستاره پر کشید
تو چشمای تو نطفه بست
غریبه ای اما دلم
برای تو پر میزنه
برای پیدا کردنت به هر دری سر میزنه
ای غریبه خوش اومدی به جشن ساده ی تنم
بیا که من به قصه هات یه رنگ تازه میزنم.

یه روز وقتی عاشقی دلت میگیره
توی کویر چشمات بارون می گیره
اسیر رویا می شی اسیر عشقت
فقط اون و می بینی تو قلب و چشمت
خداوندا خدایا می خوام عاشق بمونم
با شعرایی که زیباست اون و براش بخونم
درست مثل فنجان قهوه
که ته می کشد
پنجره
کم کم از تصویر تو
تهی می شود
حالا
من مانده ام و
پنجره ای خالی و
فنجان قهوه ای
که از حرف های نگفته
پشیمان است
دختران شهر
به روستا فکر می کنند
دختران روستا
در آرزوی شهر می میرند
مردان کوچک
به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند
مردان بزرگ
در آرزوی آرامش مردان کوچک
می میرند
کدام پل
در کجای جهان
شکسته است
که هیچکس به خانه اش نمی رسد.
چشات و ببند کالت دالم...
باژ نکنیا آفلین دخمل خوب......
حالا باژ کن.....

تفلدت مبااااالک
سپیده جون تولدت مبارک
همه
لرزش دست و دلم
از آن بود
که عشق
پناهی گردد
پروازی نه
گریزگاهی گردد.
ای عشق , ای عشق
چهره آبیت پیدا نیست
و خنکای مرهمی
بر شعله زخمی
نه شور شعله
بر سرمای درون
ای عشق , ای عشق
چهره سرخت پیدا نیست
غبار تیره تسکینی
بر حضور وهن
و دنج رهایی
بر گریز حضور
سیاهی
بر آرامش آبی
و سبزه برگچه
بر ارغوان
ای عشق,ای عشق
رنگ آشنایت
پیدا نیست.
به یاد احمد شاملو ![]()